من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن
... پ.ن
: از اون روزای کسل و بدحال.. از اون روزایی که هر کاری می کنی، خوش حال نمیشی! ...یلدا هم گذشت.. امسال دیگه نه تنها بودم و نه منتظر مسافری که از راه برسه.. آروم بودم و آشوب.. زمستون شروع شده.. باید دوباره سفر کنم.. و مهیای نبرد با روزمرگیها و عادتهای گذشته... به قول تو، باید تکلیف این کوله بار خستگی رو با خودمون روشن کنیم خواهری... منم دیگه خسته شدم از تجربه های نصفه نیمه ی آدمها... باید دوباره " مارال" بشم... ... به رابطه فکر می کنم.. رابطه ی آدمها و عشق! اونقدرها هم ساده نیست انگار... هر چقدر هم که طولانی و ظاهرن عمیق،... خالیه! سرزمین توهم... بهترین تصویر ممکنه!... تبعید شدیم به این سرزمین... میآيی پ.ن: شب دنگ شو و دیده می بندم که شاید.... و افکار دوووور و درااااز... و اندکی غم! شما که مرا دوست نداشتید رویاهاتان را با چاقو می شکافتید و سیب ها را به تساوی میان فرصتهاتان تقسیم می کردید آن روز که وصله های خاطرات را از خانه ام از اتاقم از دیوارهایش پاک کردم از آستین لباسهایم اشک می بارید - من نیستی را تجربه کردم! موهایم را با باد بافتم و آرزوهایم را در خواب شما که مرا دوست نداشتید موهایم... آرزوهایم... سفید شده اند...! من مقاومتی ندارم اما این پاییز سخت پشت پنجره ایستاده مهتابی ها را در کوچه ها رها کردم چقدر تاریکی بلندتر شدم از شب و ساز می زنم آهنگی را - که تمام شود تمام می شود فقط ، آرام ... آرام ... آرام ... چه کسی باور می کند آنها که باور داشتند با من به دنیا نیامدند! بعدها فهمیدم قطارها یک ساعت مانده به آرزوهایم می رفتند ایستگاهی همیشه خالی و شما که - مرا دوست نداشتید ساعتها مرا فراموش کردند آینه ها چشمهایم را پریشان نمی شوم دنیا برایم دور است رویاهایم را در چمدانی کوچک بسته ام آخر تمام می شود آهنگی که ساز می زنم فقط - آرام آرام ... آرام ... آرام ....... ... الهام اسدی http://roam7january.blogspot.com/ پ.ن : شده تا حالا یه نوشته ببینی وصف حال؟! ... پ.ن : دوره ی شب های روشن و پاییز و تفکر.... ... ميل گم شدن در من پيدا
شده ست ميل گم شدن در جايي بكر
در فكرهاي دور خستهام از حسِ خستگي از اينكه اينجا نشستهام و ميگويم از اينجا و
حالي
كه مرا خسته ميكند خستهام از خستهام فكر رهاشدن مرا
رها نميكند فكر رهاشدن در رفتن
در اعماق يك سفر ميخواهم با بارانها
سفر كنم از هرچه بگذرم روي درياها چادر زنم ميان شن شنا كنم از هوا جدا شوم به خلاء عشق بپيوندم كه مرا ميآكند كه مرا ميكَنَد از
زمين و هوا و ميپراكند
آنجا كه هرچه رها شده ست تا آنجا و روزي كه باز زيبايياش مرا پيدا كند ميل گم شدن در من پيدا
شده ست شهاب مقربین از کتاب « كلمات چون دقيقهها » ... هوا بارونی و زاینده رود من زنده... رها و آرام...
... دستـــــــــــــــان
مـــــــــــــــن قبل از اینکه تــــــــــــــــــــــــــــــو را بگیرند چه
میکردند؟...!
... من به آنهايی که عميقتر می انديشند٬ بهتر مينويسند بهتر نقاشی ميکنند بهتر
اسکی ميکنند دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند غبطه ميخورم.
فکر ميکنم آدم به درد بخوری هستم٬ فقط چون اعصاب بينايی دارم و سعی ميکنم هر آن چه
ميبينم و درک ميکنم بنويسم٬ چه احمقی !
ميتوانم انتخاب کنم که فعال و پر جنب و جوش و شاد باشم يا منفعل و بدبين و افسرده.
يا حتی با تلفیقی ميان این دو حالت خود را آزار بدهم...!
... وقتی که ما احساس میکنیم همهچیز را میخواهیم، احتمالا بهاین دلیل است که
بهطور خطرناکی نزدیک به نخواستن هیچچیز هستیم...!
... برگشتهام خانه. موهایم را شانه زدهام. لباس خواب به تن کردهام و منتظرم
خوابم ببرد. امشب میهمانی رونمایی بود. کتابم چاپ شد، بالاخره. مدتها بود منتظر
فرارسیدن چنین شبی بودم. حالا آن شب فرا رسیده، تمام شده و منتظرم خوابم ببرد.
سرخوردهام؟ نمیدانم. انتظار داشتم منتقد دیلی تلگراف برایم هورا بکشد؟ نمیدانم.
تنها این را میدانم که اتفاقها در ذهن من پررنگتر و شفافتر و هیجانانگیزترند.
در زندگی واقعی اما همهچیز دو پرده ماتتر است، معمولیتر. اتفاق، میافتد و تو
با خودت فکر میکنی ارزش اینهمه تب و انتظار را داشته؟ انتشار نخستین رمان، سفر،
جدایی، بازسازی خانهی چوبی کنار دریا، ملاقاتهای پیدرپی با ریچارد، همهشان
معمولیتر از آن بود که در ذهنم ساخته بودم. در این زمانه دیگر از اتفاقهای بزرگ
خبری نیست. بهیادماندنیترین خاطراتم در لحظات بیخبری و بیانتظاری اتفاق افتاده
است. باید از خارقالعاده کردن چیزها و آدمها در ذهنم دست بردارم. شاید راز مهم
زندگی همین باشد. زندگــــــــــــــی کردن در لحظــــــــــــــه، پذیرفتن
رویدادها همانطور که هستند، و منتظر هیچ واقعهی بزرگی نماندن...!
خاطرات سیلویا پلات / سیلویا پلات / مترجم : مهسا ملک مرزبان![]()
![]()
![]()
![]()
میمانی
میروی
نمیآيی
اين فعلها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!
{دلتنگی امانام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل میخورم.}
میمانم
میسوزم
میسازم
روزی که ترکات کنم،
ديگر برنمیگردم.
منشور ِ چشمهايت را
با احتياط بر پوستام بتابان
من رنگين کمانی از احساسات ِ زنانهام!
{بیقراریهايم را از تو
کلهشقیهايم را از مادر
بیتابیهايم را از تو
صبوریام را از مادر...
من اردی بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفتهام.}
هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين میخوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!
{در معشوقام
دنبال ِ تو میگشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث بردهبود.}
نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش میسوزی!
{دلتنگی امانام را بريده
از زور ِ بیکسی با تو حرف میزنم.
اشتباه ِ احمقانهی من اين است؛
هميشه توی آدمها
دنبال ِ تو میگردم پدر!}
فاطمه حق وردیان/ من زندان توام يونس![]()
![]()
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گواهی من این روز را داشتم چشم وزین غم نبودهست با روز من روشنایی جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندانکه یکسو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودهست جز بیگناهی بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زودسیری چرایی که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی سپردم به تو دل، ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بیوفا در جفا تا کجایی همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی نگارا من از آزمایش به آیم مرا باش، تا بیش ازین آزمایی مرا خوار داری و بیقدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی ز قدر من آنگاه آگاه گردی که با من به درگاه صاحب درآیی ![]()
![]()
![]()
لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي ست.
عباس كيارستمي
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


