تبليغاتX
!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن








من بهار می شوم تو تنم را پر از شکوفه کن

...


... دستـــــــــــــــان مـــــــــــــــن قبل از این‌که تــــــــــــــــــــــــــــــو را بگیرند چه می‌کردند؟...!

... من به آنهايی که عميقتر می انديشند٬ بهتر مينويسند بهتر نقاشی ميکنند بهتر اسکی ميکنند دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند غبطه ميخورم.
فکر ميکنم آدم به درد بخوری هستم٬ فقط چون اعصاب بينايی دارم و سعی ميکنم هر آن چه ميبينم و درک ميکنم بنويسم٬ چه احمقی !
ميتوانم انتخاب کنم که فعال و پر جنب و جوش و شاد باشم يا منفعل و بدبين و افسرده. يا حتی با تلفیقی ميان این دو حالت خود را آزار بدهم...!

... وقتی که ما احساس می‌کنیم همه‌چیز را می‌خواهیم، احتمالا به‌این دلیل است که به‌طور خطرناکی نزدیک به نخواستن هیچ‌چیز هستیم...!

... برگشته‌ام خانه. موهایم را شانه زده‌ام. لباس خواب به تن کرده‌ام و منتظرم خوابم ببرد. امشب میهمانی رونمایی بود. کتابم چاپ شد، بالاخره. مدت‌ها بود منتظر فرارسیدن چنین شبی بودم. حالا آن شب فرا رسیده، تمام شده و منتظرم خوابم ببرد. سرخورده‌ام؟ نمی‌دانم. انتظار داشتم منتقد دیلی تلگراف برایم هورا بکشد؟ نمی‌دانم. تنها این را می‌دانم که اتفاق‌ها در ذهن من پررنگ‌تر و شفاف‌تر و هیجان‌انگیزترند. در زندگی واقعی اما همه‌چیز دو پرده مات‌تر است، معمولی‌تر. اتفاق، می‌افتد و تو با خودت فکر می‌کنی ارزش این‌همه تب و انتظار را داشته؟ انتشار نخستین رمان، سفر، جدایی، بازسازی خانه‌ی چوبی کنار دریا، ملاقات‌های پی‌درپی با ریچارد، همه‌شان معمولی‌تر از آن بود که در ذهنم ساخته بودم. در این زمانه دیگر از اتفاق‌های بزرگ خبری نیست. به‌یادماندنی‌ترین خاطراتم در لحظات بی‌خبری و بی‌انتظاری اتفاق افتاده است. باید از خارق‌العاده کردن چیزها و آدم‌ها در ذهنم دست بردارم. شاید راز مهم زندگی همین باشد. زندگــــــــــــــی کردن در لحظــــــــــــــه، پذیرفتن رویدادها همان‌طور که هستند، و منتظر هیچ واقعه‌ی بزرگی نماندن...!

خاطرات سیلویا پلات / سیلویا پلات / مترجم : مهسا ملک مرزبان

 

پ.ن : از اون روزای کسل و بدحال.. از اون روزایی که هر کاری می کنی، خوش حال نمیشی!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:20 توسط مارال | |

...یلدا هم گذشت.. امسال دیگه نه تنها بودم و نه منتظر مسافری که از راه برسه.. آروم بودم و آشوب..

زمستون شروع شده.. باید دوباره سفر کنم.. و مهیای نبرد با روزمرگیها و عادتهای گذشته...

به قول تو، باید تکلیف این کوله بار خستگی رو با خودمون روشن کنیم خواهری... منم دیگه خسته شدم از تجربه های نصفه نیمه ی آدمها...

باید دوباره " مارال" بشم...


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:54 توسط مارال | |

...


جهان از چشم مورچه ها / افتادن ندارد 

وقتی برایشان یک قطره یا سونامی 

یک لگد یا یک آتشفشان 

تاثیر یکسانی بر بی کسیشان دارد 

حالا تو محکم تر از میخ هایی / که در کله ات نمی رود 

ریشه ات را بغل کن و با داشته هایت / از جاذبه بگو 

تا روی دستت / بلند نشوند ..........

دنیا گاهی به قوانین خودش / پایبند نیست 

چه برسد به اعتقادات تو / که از زمین نای بلند شدن ندارد 

مترسک ها اگر میتوانستند /روی پاهایشان بند نشوند 

بدنامی کلاغ ها را به جان میخریدند 

اما تن به سکون نمی دادند 

آرزو هم یک جا ساکن بماند / می گندد 

مراقب ِ آرزو هایت باش .......

هومن شریفی

پ.ن : ایران، آدمها، خوشحالی، دلتنگی، شوک ... پناه بردن به همون تنهایی!
ای کاش ، 
قضاوتی
در کار
ن
م
ی
ب
و
د
...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:16 توسط مارال | |

... امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست...

به رابطه فکر می کنم.. رابطه ی آدمها و عشق! اونقدرها هم ساده نیست انگار... هر چقدر هم که طولانی و ظاهرن عمیق،... خالیه!

سرزمین توهم... بهترین تصویر ممکنه!...

تبعید شدیم به این سرزمین...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 0:22 توسط مارال | |

...

می‌آيی
می‌مانی
می‌روی
نمی‌آيی
اين فعل‌ها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!

{دلتنگی امان‌ام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل می‌خورم.}

می‌مانم
می‌سوزم
می‌سازم
روزی که ترک‌ات کنم،
ديگر برنمی‌گردم.
منشور ِ چشم‌هايت را
با احتياط بر پوست‌ام بتابان
من رنگين ‌کمانی از احساسات ِ زنانه‌ام!

{بی‌قراری‌هايم را از تو
کله‌شقی‌هايم را از مادر
بی‌تابی‌هايم را از تو
‌صبوری‌ام را از مادر...
من اردی ‌بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفته‌ام.}

هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين می‌خوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!

{در معشوق‌ام
دنبال ِ تو می‌گشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث برده‌بود.}

نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش می‌سوزی!


{دلتنگی امان‌ام را بريده
از زور ِ بی‌کسی با تو حرف می‌زنم.
اشتباه‌ ِ احمقانه‌ی من اين است؛
هميشه توی آدم‌ها
دنبال ِ تو می‌گردم پدر!}

فاطمه حق وردیان/ من زندان توام يونس


پ.ن: شب دنگ شو و دیده می بندم که شاید.... و افکار دوووور و درااااز... و اندکی غم!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:41 توسط مارال | |

 

شما که مرا دوست نداشتید

رویاهاتان را با چاقو می شکافتید

و سیب ها را به تساوی

میان فرصتهاتان تقسیم می کردید

 

آن روز که وصله های خاطرات را

از خانه ام از اتاقم از دیوارهایش

پاک کردم

از آستین لباسهایم اشک می بارید

-

من نیستی را تجربه کردم!

 

موهایم را با باد بافتم

و آرزوهایم را در خواب

شما که مرا دوست نداشتید

 

موهایم...

آرزوهایم...

سفید شده اند...!

 

من مقاومتی ندارم اما

این پاییز

سخت پشت پنجره ایستاده

 

مهتابی ها را در کوچه ها رها کردم

چقدر تاریکی

بلندتر شدم از شب و

ساز می زنم آهنگی را - که تمام شود

 

تمام می شود

فقط ، آرام ...

آرام ...

آرام ...

 

 

چه کسی باور می کند

آنها که باور داشتند با من به دنیا نیامدند!

بعدها فهمیدم

قطارها یک ساعت مانده به آرزوهایم می رفتند

ایستگاهی همیشه خالی

و

شما که - مرا دوست نداشتید

 

ساعتها مرا فراموش کردند

آینه ها چشمهایم را

 

پریشان نمی شوم

دنیا برایم دور است

رویاهایم را در چمدانی کوچک بسته ام

آخر

تمام می شود آهنگی که ساز می زنم

فقط - آرام

آرام ...

آرام ...

آرام .......

...

الهام اسدی


http://roam7january.blogspot.com/


پ.ن : شده تا حالا یه نوشته ببینی وصف حال؟! ...

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:0 توسط مارال | |

دل من همی داد گفتی گواهیکه باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردمبر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم وزین غمنبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکننه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خودگناهم نبوده‌ست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتینگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید بایدبه چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودمبدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودمکه تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکننگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیممرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهینگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه آگاه گردیکه با من به درگاه صاحب درآیی  




پ.ن : دوره ی شب های روشن و پاییز و تفکر....


نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 15:35 توسط مارال | |

... 

ميل گم شدن در من پيدا شده ست

ميل گم شدن در جايي بكر

                               در فكر‌هاي دور

 

خسته‌ام از حسِ خستگي

از اين‌كه اين‌جا نشسته‌ام

و مي‌گويم از اين‌جا و حالي

                                 كه مرا خسته مي‌كند

خسته‌ام از خسته‌ام

 

فكر رهاشدن  مرا رها نمي‌كند

فكر رهاشدن در رفتن

                           در اعماق يك سفر

مي‌خواهم با باران‌ها سفر كنم

از هرچه بگذرم

روي درياها چادر زنم

ميان شن  شنا كنم

 

از هوا جدا شوم

به خلاء عشق بپيوندم

كه مرا مي‌آكند

كه مرا مي‌كَنَد

                  از زمين و هوا

و مي‌پراكند

               آن‌جا كه هرچه رها شده‌ ست

 

تا آن‌جا و روزي كه باز

زيبايي‌اش

مرا پيدا كند

 

ميل گم شدن در من پيدا شده‌ ست

 

شهاب مقربین از کتاب « كلمات چون دقيقه‌ها »

...

 

پ.ن : نیاز به دوست داشتن . دوست داشته شدن!!!.. چو تخته پاره بر موج رها رها..رهااا من

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:5 توسط مارال | |

...بعد از یک سال و اندی، خونه.. خونواده ت  و ... شهرت...

هوا بارونی و زاینده رود من زنده...

رها و آرام...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:57 توسط مارال | |


لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي ست.


عباس كيارستمي

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 19:37 توسط مارال | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین